![]() |
![]() |
|
|
درست همان وزی که قرار شد آقا جلال جای پدرم را بگیرد ، من با شاهرخ آشنا شدم.ابتدا از پدرم بگویم.او با اینکه کارمند ساده بود و مستاجر، اما آنقدر مهربان بود که هرگز نداری اش را حس نمی کردیم. یکی از بهترین و فراموش نشدنی ترین کارهای پدر در شب چهارشنبه سوری بود؛او که دوست نداشت ترقه و نارنجک 3 فرزندش را ناقص کند، ازآنجایی که می دانست ما هم مثل هم بچه ها این شب را دوست داریم ، هر سال خودش می رفت مقداری بوته از بیبان می کند و روز پشت بام خانه آتشی بی خطر برقرار می کرد و بعد آنقدر جوک می گفت و مسخره بازی در می آورد تا ما به فکر بیرون رفتن نیفتیم و... اما خنگامی که من 19 ساله شدم، پدر در عرض 5 ماه توسط سزطان از پا در آمد و ما یتیم شدیم. پس از مرگ پدر ، همه می دانستند که مادر – با توجه به اینکه خانواده فقیری داشت – اگر بخواهد بچه هایش را بزرگ کند چاره ای جز ازدواج ندارد. همه این کار مادر را تایید کردند جز من؛ آقا جلال که وضع مالی اش خوب و صاحب خانه ما بود سرنوشتی شبیه مادر داشت، یعنی زنش را از دست داده بود ،اما بچه نداشت. با این که حال زیبایی مادر او را قانع کرد تا پا جلو بگذارد و مادر هم که می دانست او مرد خوبیست، بله را گفت و به این ترتیب من از همان روز اول تبدیل شدم به دشمن آقا جلال!حتی وقتی می دیدم آقا جلال 2 برادر کوچکم را با خریدن اسباب بازی و لباسهای نو به سوی خود جلب کرده ، ار او بیشتر متنفر می شدم. مادرم هر کاری می کرد تا من باور کنم شوهرش ذاتا مردی مهربان است و می تواند جای پدرم را پر کند ، موفق نمی شد. به همین خاطر بعد ار ظهر همان روزی که آنها برای عقد به محضر رفته بودند من درست شبیه کسیکه بخواهد از هودش انتقام بگیرد، راهی پارک شدم و به اولین پسری کف به طرفم امد و گفت:«اجازه هست روی نیمکت شما بشینم؟»خندیدم و همین شد اغاز دوستی من و شاهرخ.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 4:56 قبل از ظهر توسط rani |
|
|
مادرم را هرگز به یاد ندارم. آن طور که پدرم می گفت دو ساله بودم که مادرم را از دست دادم. پدرم اما ؛ یک معتاد بود که همیشه یا خمار بود و کتکم میزد ،یا نشئه بود و حوصله نداشت از مادرم بگوید. در یک خانه قدیمی و پر از اتاق زندگی می کردیم که یک اتاقش هم در اجاره ما بود. پدرم صبح تا شب دنبال مواد بود و اگر همسایه ها نبودند شاید من در همان کودکی میمردم!آنها هم چیزی از مادرم نمی دانستند جز اینکه:«مادرت زن مهربانی بود که آنقدر از دست پدرت آزار دید تا دق مرگ شد!»این گونه بود که من بزرگ شدم ودر 17 سالگی پدرم هم مرد، اما قبل از مردنش وقتی التماس های مرا دید که از او در مورد مادرم و دیگر بستگانم سوال می کنم، قبل از اینکه نفس آخر را بکشد آدرس یک کارخانه را داد و گفت:«اون کارخانه مال پدر پزرگته. او آدمی پولدار اما خسیسه.» 4 روز بعد از دفن پدر آدرس آن کارخانه را پیدا کردم و با هزار دردسر خودم را به آقای حبیبی ،رئیس کارخانه رساندم و گفتم :«پدر بزرگ من علی هستم، پسر سیامک و نوه ی شما.» پیرمرد چیزی حدود دو دقیقه نگاهم کرد،بعد هم بی آنکه حرفی بزند مرا در اتاق تنها گذاشت و چند دقیقه بیرون قدم زد و یر انجام داخل شد و گفت:« بسیار خوب،الان که ساعت 7 بعد از ظهره و کارخانه تعطیله و من هم باید به خانه برم...امشب نگهبان نیست و میتونی توی اتاقش بخوابی تا صبح شه و بیام یک فکری برات بکنم.»پدربزرگ اینها رو گفت و قبل از اینکه همراه من از اتاقش بیرون برود ، در گاو صندوق را باز کرد. موقعی که داشت بسته ای پول در می داشت ،من آدقدر پول داخل صندوق دیدم که در سراسر عمرم ندیده بودم!سپس همراه او از اتاق خارج شدیم و به طرف اتاق نگهبان کارخانه در آن سوی حیاط رفتیم. موقع خداحافظی پدربزرگ گفت:«یادت باشه هیچ کس توی کارخانه نیست و اگر خواستی بری بیرون در را ببند.»پیرمرد این را گفت و موقعی که از روی تخت اتاق نگهبان بلند شد تا بیرون برود ، بی آنکه متوجه شود دسته کلیدی از جیبش بیرون افتاد که هم کلید اتاقش بود و هم کلید گاو صندوق! درست از لحظه ای که پدربزرگ رفت، مانند آدمهای مسخ شده نگاهم به دسته کلید بود و مدام با خود می گفتم :«با آنقدر پول می توانی تا آخر عمر خوشبخت شی ...دیدی که پدربزرگت چطوری رفتار کرد ؟ حتی شام هم به تو نداد...حق با پدرت بود ، اون آدم خسیسه...پس معطل نکن و دسته کلید رو بردار و برو سراغ پولها و بعد فرار کن...» ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط rani |
|
|
سرپرست کارگران عذرا خانم بود. زن میانسال و مومن و مهربانی که نه تنها نماینده کارفرما،بلکه مثل دوست ومادری مهربان برای ما بود و تا جایی که میتوانست به همه کمک می کرد. او درد دلمان گوش میداد و اگر میتوانست از راهنمایی و همدردی مضائقه نداشت. وقتی بچه ها شنیدند عذرا خانم می خواهد کارش را ترک کند،همه قصه دار شدند،اما از کسی کاری ساخته نبود. عذرا هانم رفت وجانشین او نتوانست جای خالی او را پر کند وچون سخن چین نیز بود بچه ها از او کناره گیری می کردند و این مساله بر آتش حسادت او دامان می زد و بیشتر ایراد میگرفت. کار به جایی رسید که بچه ها یکی یکی از کارگاه رفتند، تنها من ماندم و سرپرست جدید… هر کارگری هم که مراجعه می کرد ،شب جمعه وقتی مزد هفتگی اش را می گرفت، می رفت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی کرد. سرکارگر جدید حق و حساب هم می خواست،یک بار به من گفت:اگر من به جای هزار و صد تکه دوزی در ماه برایت 1500 عدد بنویسم، مزدت بیشتر می شود. دو سوم مال من، یک سوم هم مال تو… من به او جواب رد دادم. چون می خوایتم یک لقمه نان حلال به خانه ببرم و با پدر و مادر وخواهرم بخورم. اما کم کم با آمدن کارگران جدید این روش ، مد شد و صاحب کار وقتی دید راندمان کار من در طول ماه از همه کمتر است جوابم کرد ومن هم به طور موقت به کارگاه دیگر رفتم. هنوز 1 ماه از جابجایی ام نگذشته بود که مادرم بیمار شد و به مقداری پول جهت هزینه بیمارستان و مخارج دارو و درمان نیاز پیدا کردم. یک روز که به طور تصادفی عذرا خانم راتوی اتوبوس دیدم،بعداز 2سال و چند ماه دوری که یکدیگر را دیده بودیم،سر درد دل من باز شد و تمام وقایع این مدت را برایش گفتم،از آزار کارفرما گرفته تا رشوه خواهی و خبرچینی سرپرستی که به جای او آمده بود،تا رفتن کارگران، اخراج خودم،بیماری مادرم و نیازم به پول… آخر خط هم که پیاده شدیم،آخر خط هم که پیاده شدیم نشانی منزلش را دادو من هم به اونشانی منزلمان را داد مو از هم جدا شدیم. شب که خسته و بی حوصله به خانه بر گشتم، پدرم با خوشحالی گفت:اکرم خانمی آمد و مقداری پول آوردو گفت هر وقت دست اکرم باز شد ماهانه مبلغی را به این شماره حساب بریزد، کم و زیادش مهم نیست. با تعجب از نشانی های آن خانم ناشناس سوال کردم که بعد معلوم شد،عذرا خانم بوده و با پسرش به خانه ما آمده بودند. البته مقداری میوه و 1 جعبه شیرنی هم آورده بودند و قرار بود روز بعد هم پسر عذرا خانم بیاید وبا اتومبیلش مادرم را به بیمارستان برساند. روز بعد پسر عدرا خانم که احمد نام داشت با اتومبیلش آمد و کمک کرد تا تا مادرم را به بیمارستان ببریم وبستری اش کنیم.طی 10 روزی که مادرم در بیمارستان بستری بود و من هم درگیر بیمارستان و منزل و پدرم وهمراهی مادر بودم و همان کار موقت را هم از دست دادم.بالاخره مادر به سلامتی از بیمارستان مرخص شد. با تلاش احمد آقا تخفیف خوبی از بیمارستان گرفتیم. 2شب بعد عذرا خانم و احمد برای عیادت از مادرم به خانه ما امدند.3 شب بعد صاحبکار سابقم تماس گرفت و گفت که سرپرست کارگاه را جواب کرده وفهمیده که در حق ما کارگران مرتکب اشتباه شده است. از من خواست که به کارگاه برگردم من هم خدا خواسته قبول کردم. چند ماه بعد فهمیدم عذرا خانم بوده که توصیه مرا به صاحب کارم کرده و مشت آن سرپرست خلافکار را باز کرده است.عذرا خانم در حق من همه چیز را تمام کرده بود. بنابراین1 روز غروب عذرا خانم و احمد آقا به منزل ما آمدند. از دیدن دسته گل و شیرنی تعجب کردم . تعجبم وقتی بیشتر شد که عذرا خانم به مادر و پدرم گفت: راستش از همان موقع که پسرم مشغول کار شد من اکرم را به عنوان عروسم در نظز گرفته بودم. 2 سه مرتبه هم احمد اکرم را از دور دیده و پسندیده. آن روز هم که اکرم جان را در اتوبوس دیدم می خواستم از او وقت بگیرم که با درد دل او موقع مناسب ندیدم و گذاشتم برای بعد،روزی مثل امروز…من و احمد خیلی زود ازدواج کردیم،یعنی فاصله خواستگاری تا عروسی مان 1 ماه هم نشد. اما حالا دخترم حدود 20 سال دارد و نوبت ما است که منتظر خواستگار باشیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 6:23 قبل از ظهر توسط rani |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام خوش آمدید
امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده ی شما قرار گیرد . وتنها خواهشی که از شما دارم برای بهبودی وبلاگ انتقاد و پیشنهادهای خود را درج نمایید. با سپاس |
| آرشیو موضوعی |
|
جوک & sms داستان آشپزی آرایش و زیبایی بالیوود e-card آهنگ و ویدئو عکس های جالب مدل مو و آرایش صورت مدل لباس تم های زیبا پاسخ نظرات شما |
|
RSS
|